به گزارش شهرآرانیوز؛ آثار جراحت روی صورت و بدنش آن قدر زیاد بود که کسبه یکی از خیابانهای هسته مرکزی شهر، وقتی او را دیدند، نگران حالش شدند. ابتدا یکی دو نفر از کسبه جلو رفتند و از دختر پرسیدند که آیا کمکی میخواهد یا نه. دختر، اما تنها با چشمانی زخمی و خون آلود آنها را نگاه کرد. یکی از کسبه پرسید: «دخترم، چی شده؟»، اما دختر هجدهساله بدون اینکه حرفی بزند، از آنها فاصله گرفت.
این رفتار سبب شد دیگر کسی به سراغ دختر نوجوان نرود و کمک به او را به پلیس بسپارند. تماس کسبه با پلیس و گزارش آنها درباره دختری زخمی و سرگردان، سبب شد سرهنگ سمیه سادات گلزاری، رئیس کلانتری۳۴ بانوان، بلافاصله با صدور دستوراتی تخصصی، تیمی از مأمورانش را پیش از آنکه برای این دختر اتفاقی بیفتد، به محل اعزام کند. با حضور مأموران در محل، آنها این دختر را به واسطه نیاز فوری به امدادرسانی پزشکی به یک مرکز درمانی منتقل کردند.
پس از انتقال دختر به بیمارستان، مشخص شد نامش «سارا» است و هجده سال دارد. دختر حرفی نمیزد، اما در عکس برداری و آزمایشهای پزشکی مشخص شد دست چپش در رفته است و یکی از چشم هایش نیاز به درمان فوری دارد. با توجه به اینکه او تمایلی به حرف زدن نداشت، مأموران درباره اتفاقاتی که برایش افتاده است، چیزی از او نپرسیدند تا دست دختر جا افتاد و چشمش پانسمان شد. پس از رسیدگی پزشکی، مأموران سارا را با هماهنگی قضایی به مقر پلیس منتقل کردند.
پس از انتقال دختر، کسی از او چیزی نپرسید و او شام خورد و کمی خوابید. دختر جوان پس از بیداری، خودش شروع به تعریف ماجرایی کرد که برایش افتاده بود. او با این جمله که ساکن یکی از شهرهای غربی کشور است، گفت: همه چیز از سه شنبه شبی در فروردین امسال شروع شد. آن شب همراه تعدادی از دوستانم بیرون رفتم.
به من خیلی خوش گذشت، اما شب، هنگامی که به خانه برگشتم، متأسفانه به علت اینکه پس از پدرم به خانه برگشته بودم و وضعیت حساسی که کشور در آن روزها داشت، دعوای شدیدی بین من و پدرم شکل گرفت. دعوای ما تا پاسی از شب ادامه داشت و من با گریه به اتاقم رفتم.
سارا با توجه به اینکه یکی از چشمانش آسیب دیده و گریه برایش دردناک بود، با بغض ادامه داد: در آن شب نحس با گوشی در شبکه اجتماعی میگشتم. آن شب با شخصی ارتباط برقرار کردم که ساکن مشهد بود. از آن شب به مدت یک ماه با هم ارتباط داشتیم. او به من گفت که اسمش مجید است.
من شب اول سنش را نپرسیدم، اما پس از چند هفته متوجه شدم مجید سی وهفت ساله است. به نظرم مجید جوان پختهای بود و کمی شبیه پدرم. در ابتدا هدفم از ارتباط با مجید برای سرگرمی بود، اما پس از چند هفته متوجه شدم که به این مرد دل بسته شدهام. راستش آن زمان مجید با اینکه شباهتهایی به پدرم داشت، تنهاراه رهایی از خانوادهام بود. چند هفته از ارتباطمان گذشته بود که از مجید پرسیدم آیا دوست دارد با هم خانواده تشکیل بدهیم.
دختر نوجوان با حسرت ادامه داد: با اینکه ما هنوز همدیگر را ندیده بودیم، من که مجید را تنهاراه رهایی از خانه و خانواده سخت گیرم میدیدم، به مجید پیشنهاد ازدواج دادم. از پشت خط متوجه شدم مجید از پیشنهادم جا خورده است، اما گفت که من را دوست دارد. تا آن روز کسی به من نگفته بود که دوستم دارد.
برای همین حس خیلی خوبی پیدا کردم. آن شب شروع به خیال بافی کردم و حتی در ذهنم تصور میکردم با مجید ازدواج کردهام و زندگی خوبی ساختهام. من مجید را شوهر آیندهام میدیدم و با هم کلاسی هایم از او حرف زدم. خیال بافی من حتی در شبی که ماجرای رابطهام را با مجید به پدرم گفتم، ادامه داشت. پدرم در زندگیام هرگز جملات محبت آمیز به من نگفته است. تنهاچیزی که فکرش را میکردم، این بود که پدرم از موضوع مجید استقبال میکند؛ اگرچه نگران بودم که به من جهیزیه ندهد.
دختر نوجوان به کمک رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری بانوان، قطرهای را که دکتر تجویز کرده بود، در چشمش چکاند و یک لیوان چای نوشید. او پس از وقفهای پانزده دقیقهای دوباره داستانش را ادامه داد: برخلاف تصوراتی که داشتم، پدرم کاخ آرزوهایم را نابود کرد. من موضوع را سر شام با دیگران در میان گذاشتم.
حین خوردن غذا به بقیه گفتم که یک خواستگار مشهدی دارم. با این جمله، سکوت در خانه ما حکم فرما شد. همه میخواستند از من بپرسند ماجرا چیست. اولین سؤال این بود: چطور با هم آشنا شدید؟ مادرم بحث را به حاشیه برد و گفت: «تو هنوز برای ازدواج بچه هستی.» بعد هم از من پرسید که این پسر چندساله است. یک لحظه با خودم گفتم سنش را کمتر بگویم، اما گفتم حدود سی سال دارد. پدرم با شنیدن سن مجید، برافروخته شد و یک بار دیگر با من دعوا کرد.
سارا ادامه داد: آن شب با تعریف کردن ماجرا برای مجید، اشتباهم را کامل کردم. وقتی مجید ماجرای بین من و پدرم را شنید، در ظاهر خیلی عصبانی شد. راستش من هم از اینکه میدیدم او به خاطر من غیرتی شده است، حس خوبی داشتم. تابه حال هیچ کسی را ندیده بودم که به خاطر من غیرتی شود.
تا صبح داشتم فکر میکردم و سرانجام تصمیم به ترک خانه گرفتم. دو روز طول کشید تا نقشهام را عملی کنم. پس از برداشتن مبلغی پول که والدینم در خانه پنهان کرده بودند، بلیت خریدم و راهی مشهد شدم. میخواستم مجید را پس از اینکه به مشهد رسیدم، غافل گیر کنم، اما طاقت نیاوردم و به او گفتم در راه مشهد هستم. وقتی این را به مجید گفتم، او به یک باره سکوت کرد.
او آن قدر ساکت شد تا اینکه فکر کردم تماس به دلیل اینکه در جاده هستم، قطع شده است، اما وقتی میخواستم گوشی را قطع کنم، او با لحن سردی پرسید: کی به مشهد میرسی؟ و بعد که جوابش را دادم، تماس را قطع کرد. به دلیل تماسهای یکسره خانواده مجبور شدم در طول مسیر تلفن همراهم را خاموش کنم. راستش به تنهاچیزی که فکر نمیکردم، نگرانی آنها بود. من از شوق دیدن مجید همه طول مسیر نخوابیدم. با خودم فکر میکردم او به استقبالم میآید و....
دختر جوان آهی بلند کشید و با این جمله که اولین بار در مشهد احساس آرامش میکند، گفت: وقتی به مشهد رسیدم، حدود یک ساعت سرگردان بودم تا اینکه مجید رسید. اولین چیزی که با دیدن مجید متوجه شدم، این بود که سنش خیلی بیشتر از چیزی است که گفته بود.
به ذهنم رسید که او هم سن پدرم است. با این حال، چیزی در این باره نگفتم. مجید به من گفت یک اتاق برای اقامت موقت من اجاره کرده است. به او گفتم نمیخواهم سربارت باشم. با خودم کمی پول آوردهام و تا روزی که با هم ازدواج کنیم، من میتوانم کار کنم و خرجم را دربیاورم.
او در واکنش با خنده به من گفت: «آفرین! چه برنامه ریزی دقیقی کردی!» مجید من را به یک خانه کوچک در حاشیه شهر برد. نمیدانم کجا بود و نشانی اش را بلد نیستم. خودش به من گفت باید بروم و تا فردا نمیتوانم بیایم. به او گفتم: «نرو. میترسم. تازه نمیتوانم گوشیام را روشن کنم. لطفا یک خط برای من بگیر.» او که انگار از این حرفم خوشش آمده بود، با خوش حالی رفت.
سارا خودش را یک کودک خوش خیال خطاب کرد و گفت: تا آن موقع اگر شب در خانه کمی تنها میماندم، میترسیدم. اولین شب را در یک خانه تنها تا صبح از ترس میلرزیدم. به هر صدایی واکنش نشان میدادم. آن قدر ترسیده بودم که طاقت نیاوردم و نیمه شب گوشیام را روشن کردم. با مجید تماس گرفتم، اما گوشی اش خاموش بود.
پشت سرهم پیامکهایی از خانوادهام دریافت کردم. مضمون همه آنها متفاوت بود. مادرم التماس میکرد برگردم، اما پدرم تهدید کرده بود اگر تا ساعت ۲۱ به خانه برنگشتی، دیگر دختری ندارم. هر طور بود، پس از روشن شدن هوا خوابیدم. صبح روز بعد مجید آمد. رفتارش بهتر شده بود. از او پرسیدم چرا دیشب گوشی ات خاموش بود که با خنده گفت: «به علت فرکانسهای بد، گوشی را خاموش میکنم.»
بانداژ چشم سارا خیس شده بود و او را اذیت میکرد. برای همین سعی کرد آن را جدا کند، اما دردش که گرفت، از این کار منصرف شد. او در ادامه گفت: روز دوم از او خواستم بماند و با هم به گردش برویم، اما گفت که باید سر کار برود، اما زود برمی گردد. او رفت و ساعت ۶ عصر برگشت. ما گشتی در شهر زدیم. هرجا میرفتیم، همه فکر میکردند ما پدر و دختر هستیم.
برای همین از مجید سنش را پرسیدم. او گفت حدود سی سالم است، اما بعد که کارت شناسایی اش را نشانم داد، دیدم که ۳۷ سال سن دارد. او نزدیک بیست سال از من بزرگتر و از پدرم فقط سه سال کوچکتر بود. سؤالات دیگری در ذهنم شکل گرفت. او به من گفته بود ازدواج نکرده است، اما حالا به این موضوع هم شک کرده بودم. از پاسخ مجید میترسیدم. برای همین چیزی نگفتم.
ساعت ۲۱ مجید من را رساند. وقتی به سرویس بهداشتی رفت، تلفن همراهش را دیدم که روشن شد. همان لحظه دیدم از طرف مخاطبی به نام «همسرم» گوشی مجید زنگ میخورد. اینجا بود که دیوانه شدم. وقتی از سرویس آمد، به او گفتم: «مجید، تو زن داری؟» گوشی را سمتش پرت کردم و گفتم: «زنت به تو پیامک داده.» او به سمتم حمله کرد و گفت: «بله، زن و دو فرزند دارم.»
سارا ادامه داد: با هم درگیر شدیم. مجید در واکنش به من طوری رفتار میکرد که انگار من او را فریب دادهام. او به من حمله کرد و شروع به کتک زدنم کرد. در خلال زدن هایش، تلفن همراهش چندبار زنگ خورد و مجبور شد من را رها کند. او رفت، اما گفت: «فردا درباره این موضوع صحبت میکنیم.
من تو را میخواهم، اما همسرم و فرزندانم را هم میخواهم.» من میخواستم وسایلم را بردارم و فرار کنم، اما آن قدر تنم درد میکرد که نمیتوانستم. روی زمین از درد تا صبح به خودم پیچیدم، تا اینکه صبح، هر طور بود از آنجا بیرون زدم. از لحظهای که به مشهد آمدهام، تا الان که در کلانتری بانوان هستم، احساس آرامش نکرده بودم. نمیدانم باید چه کار کنم. پدرم مرا به خانه راه نمیدهد. او را خوب میشناسم. به عمویم زنگ زدم. خیلی عصبانی بود. سرم داد زد و گوشی را قطع کرد.
پس از ثبت اظهارات سارا، به دستور رئیس کلانتری بانوان، این دختر نوجوان به صورت موقتی تحویل اورژانس اجتماعی و تماسهایی از طرف کلانتری بانوان با خانواده سارا گرفته شد. پدر این دختر نوجوان ابتدا حاضر به گفتوگو با پلیس درباره سارا نبود، اما سرانجام قبول کرد که برای بردن دخترش به مشهد بیاید. پس از حضور این خانواده، هم زمان با ملاقات سارا و خانواده اش در مقر پلیس، تحقیقات پلیس برای شناسایی و دستگیری مجید به اتهام ضرب وشتم یک دختر نوجوان ادامه دارد.